

+ نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 15:34 توسط حسام |
وقتی که خاکم می کنن ، بهش بگین پیشم نیاد بگید که رفت مسافرت، بگید شماره ای نداد یه جور بگین که آخرش، از حرفهاتون هول نکنه طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه دونه به دونه عکسهامو، بردارید آتیش بزنید هر چی که خاطره دارم، برید و از بیخ بکنید نزارید از اسم من هم، یه کلمه جا بمونه نمی خوام هیچ وقت تنم و توی گورم بلرزونه برو آتیش به قلب من نزن، بزار نگاهت از یادم بره بزار واسه همیشه قلب من، چال بشه با من کلی خاطره برو نمی خوام ببینی خونه من خالی شده همدم من به جای تو ریگ های پوشالی شده اون که می گفت می مرد برات، دیدی راست راستی مرد رفت و همه خاطره اش هم، به خاطرت برداشت وبرد بهش بگید نشست به پات، بهش بگید نیومدی بگین هنوز دوستت داره با اینکه قیدشو زدی نشونی قبر منو بهش ندین، خوب می دونه میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه بزار واسه همیشه قلب من، چال بشه با من کلی خاطره می خوام رو سنگ قبرم این باشه می خوام رو سنگ قبرم این باشه: طلوعی که خیلی غم انگیز بود قشنگ ترین خاطره عمرم غروبی که خیلی دل انگیز شد رو سنگ قبرم بنویس روزی اومد با امید آخر ولی حالا بدرقه راهش داغی که موندش رو دل مادر اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مُردي ... من فقط يه بار ميام مزارِت ... ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي ********************** اگر مي بيني كه بي خيالم بدان كه احساس عشق در باطنم است و باطنم پر از شور و شوق عاشقي است و آن بي خيالي ظاهري است ، اگر ميبيني ساده ام بدان كه خيلي دوستت دارم ، اگر ميبيني ساكتم بدان كه ميترسم سخني بر زبان بياورم و ميترسم با سخنم دلت را به درد آورم ************************ بی خيال شوتـــو عزیزم ، قلب من صـدا نداره زيــر خـــاک کردن مــــن به خــدا نگا نداره می دونم تو اون دل تـو پر مکره ، پـــر حيلـه با خودت ميگفتی هر شب کی ميشه که اون بميره خــــاک اول و تــو ریختی رو چشمای سياهم گفتی کــور شو تا نبينی که من آغوش گنــاهم مشت دومم تو ريختی ، از همون خـاک برهنــه روی اين تن کفن پوش ، که بشه سوژه ی خنده حالا من زير يه مشت خاک سرد تــوی قبــرم برو خوش باش که ديگه من واسه هميشه مُــردم وحشت شبای اول تـــوی اين مقبــره ی سرد کمتر از اون شبی بود که دروغ تــو داغـونم کرد اومدی تو سر قبرم با يه مشت گــلای وحشی خنديدی گفتی که هرگز تو منـو دوســم نداشتی پا شدی آهسته رفتی ، خنديدی گفتی که ساده اين گلا برای تو نيست می دمش به عشقــی تازه لعنتی نخند به عشقم که تنم تـو قبــر می لرزه وفای يه سگ به قــرآن به وجــود تو می ارزه
برو آتیش به قلب من نزن، بزار نگاهت از یادم بره



+ نوشته شده در شنبه 18 فروردین1386ساعت 1:47 توسط حسام |
من غروب عشق خود را در نگاهت ديده ام من بناي ارزو ها را زهم پاشيده ام آنچه بايد من بفهمم اين زمان فهميده ام در دل خود من به عشق پوچ تو خنديده ام می دونم عشقی ندادی تو به قلب بی کسم گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم

جز کویر بی علف کسی نشد همه کسم
می دونم تشنه به عشقم مثل یه تشنه به آب
ولی من راضی به مرگم توی عشق بی جواب
می دونم یک گل خشکم توی بی داد زمون
می دونم کسی ندارم توی هفتا آسمون
می دونم بغض سکوته اشک مونده رو لبام
می دونم معنی درده هق هق ترانه هام
می دونم یه اسم خالی مونده از اون عشق یاغی
می دونم زخم یه خنجر روی قلبم مونده باقی
می دونم تا به همیشه داغ عشقت رو گلومه
می دونم این قلب پاره دیگه از تو نمی خونه
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم....
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم...
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري...
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم،
گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه،
من فقط دلم ميخواد طرف رو نابود كنم...
گفتي ... ، گفتم...
حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟
نه!
فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو...

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته
وبه جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده زل بزنی
و به جای اینکه لبریز کینه نفرت بشی
حس کنی هنوزم دوسش داری
چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیوار تکیه بدی
که یـک بار زیر آوار غورورش همه وجودت له بشه
چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی
اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی
چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه
دونه های اشک صورتت رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی
تا نفهمه هنوزم دوسش داری...
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی
گل من باغچه نو مبارک

غروب شد...خورشيد رفت ...
افتابگردون دنبال خورشيد می گشت ...
ناگهان ستاره ای چشمک زد ...
افتابگردون سرش رو پايين انداخت
آره... گلها هرگز خيانت نمی کنن...

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت؟
جایی که میری مردمی داره که می شکننت
نکنه غصه بخوری من همیشه باهاتم ...تو تنها نیستی
تو کوله بارت از عشق می زارم که بگذری
قلب می زارم که غمو تو اون جا بدی
اشک می دم که همراهیت کنه
و مرگ که بدونی بر می گردی پیشم...

به همه لبخند بزن اما با 1 نفر بخند ،
همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز ،
تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه ...

تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم
ما که بهم نمیرسیم بسه دیگه بزار برم
کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم
یه گوشه ای کنج قفس چادر غم سرت کنم
من نه قلندر میشمو نه قهرمان قصه ها
نه برده حلقه به گوش نه مثل اون فرشته ها
من عاشقم همین و بس غصه نداره بی کسیم
قشنگیه قسمت ماست
اگه بهم نمیرسیم...
دوست دارم برای همیشه![]()

روی زمین بودمو داشتم یه تیکه هایی رو از رو زمین
جمع می کردم ...
بهم گفت : کمک می خوای؟
گفتم : نه
گفت: خسته میشی بزار خوب کمکت کنم
گفتم : نه ، خودم جمع می کنم
گفت : حالا تیکه های چی هست ؟
بدجوری شکسته مشخص نیست چیه ؟
نگاه معنی داری کردم و گفتم : قلبم .
این تیکه های قلب منه که شکسته . خودم باید جمعش کنم !
بعدش گفتم : می دونی چیه رفیق، آدما این دوره زمونه دل داری
بلد نیستن، وقتی می خوای یه دل پاک
و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته
میندازنش زمین و می شکوننش ...
میخوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش(الله)
اون دل داری خوب بلده و فقط از اون کمک می خوام
میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه
آخه می دونی خودش گفته قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره
اینو گفتم و تیکه های شکسته رو جمع کردم و یواش یواش ازش دور شدم...
و من توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم
دنبالم اومدو... ...
به هم گفت: چرا دلت رو می سپری دست هر کسی ؟!!!
انگاری فهمید که تو دلم چی می گذره ...
برگشتم و گفتم : رفیق ، دلم رو به دست هر کسی نسپردم...
اون برای من هر کسی نبود من برای اون هر کسی بودم !!!
اینوگفتم و این بار رفتم سمت دریا ...
تنها یار من دریاست
پاک وزلال که خودم رو به اون سپردم
و از خدای خود کمک می خواهم...

نمی دانم چه می دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار الود دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
روزی از این تلخ وشیرین روزها
روز پوچی همچون روزان دگر
سایه ای ز امروزها دیروزها
دیدگانم همچون دالا نهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شداز فریاد درد
می خزند ارام روی دفترم دستها یم فارغ از افسون شعر
یاد می ارم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند
اه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند
میرهم از خویش و می مانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی در افق هادور پنهان می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب روزها هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ما ند به چشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامن گیر خاک
بی تو دور از ضر به های قلب تو
قلب من می پوسد انجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسا نه های نام و ننگ
HAPPY VALENTINE![]()


باتشکر از همه دوستان عزیز که منو یاری کردن![]()

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 23:29 توسط حسام |
با سلام خدمت همه عزیزانی که با حضور مداوم خود در وبلاگ این حقیر باعث دل گرمی من شدند و باتحمل زیادمطالب من روخوندن و با نظرات امیدوار کننده خود من رو به ادامه کار تشویق کردن.... به علت نزدیک شدن به امتحانات پایان ترم ( نکته : اینجانب از ابتدای ترم تا امروز هیچ یک از دروس را مطالعه نکرده ام) به استحضارمی رسانم که این وبلاگ تا تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۸آپ نمی شود.ولی شما عزیزان در این مدتی که من نیستم متن ها و شعر های زیبا تون رو برام تو نظرات بزارین تا بعد از امتحانات یه آپ درست و حسابی براتون داشته باشم. با تشکر.....حسام.......

![]()
![]()
اگه تنهام بزارین گریه می کنم![]()
![]()

+ نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت 13:29 توسط حسام |
زيباست به خاطره تو زيستن.... وبي تو ماندن..... و به پاي تو سوختن و چه تلخ وغم انگيز است.... دور از تو بودن.... براي تو گريستن..... و به عشق زيباي تو نرسيدن..... اي كاش مي دانستي بدون تو و به دور از دستهاي مهربان و قلب حساس زندگي چه سخت نا شكيباست...
روزي از گورستاني مي گذشتم روي تخته سنگي نوشته ای يافتم . نوشته بود اگر جواني عاشق شد چه كند؟ " من هم زير آن نوشتم: " صبر " براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم زير نوشته ي من كسي نوشته بود: " اگر صبر نداشته باشد چه كند؟ " من هم با بي حوصلگي نوشتم: "مرگ" براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد اما زير تخته سنگ ، جواني را مرده يافتم اگه تنها بودي و تو تنهايي ات احساس کردي که تنها بندة تنها , فقط تويي ... ناراحت نباش , چون يکي رو داري که خودش تنهاست ؛ اما هيچوقت تنهايي رو براي بنده هاش نمي خواد . به اون رجوع کن , مي بيني که تنها نيستي ....
تنها یاد است که به خاطره ها سلام می کند و وقتی دستها آهنگ جدایی را لمس می کند، تنها سکوت است... که نقشی از با هم بودن ها را در قاب ذهن می گنجاند و آنگاه است که اشک خیمه به صحرا می زند و هق هق مرغان دل پریش است که گهگاهی دیار دل را سیراب می کند... امروزها در گذرند ، فرداها در راه و دیروزها گذشته اند و تنها چیزی که بهار عاطفه را بیدار می کند، یاد ثانیه های با هم بودن... تو رهسپار می شوی به سوی عشق و من در کنار پنجره ، در آرزوی یک نگاه آه می کشم، تو از دیار من چه شادمانه کوچ می کنی و چشمهای بی قرارمن به غربت همیشگی خیره می ماند. ای کاش برای همیشه می ماندی... عشق یعنی دو قناری آواز،دو کبوتر پرواز عشق یعنی مثنویهای پر از سوز و گداز عشق یعنی تو مرا می رانی، من به صد حوصله می آیم باز عشق یعنی سخن دل گفتن، به اشارات،به کنایات... به مجاز







با تشکر از گلناز.یاسمین و مرجان عزیز

+ نوشته شده در یکشنبه 19 آذر1385ساعت 22:54 توسط حسام |